بهانه ای برای دوستی
به شانه ام می زنی که تنهای ام را بتکانی.به چه دل خوش کرده ای.تکاندن برف از شانه ی آدم برفی
در سرزمین مترسک ها آنجا که با نگاهی به نام عشق فریبت میدهند و با دروغی به نام محبت دشنام به تماشا بنشینم و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟ بی تو همه ی فصلها خاکستری و همه ی ستاره ها خاموشند. کیفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهایی است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم برای او که وسعت قلبش اندازه ی تمام عاشقانه های روی زمین است نفسهایم.. برای تو... باور کن دلشوره های نگاهم را... که شور تو را میزند شیرینم... هوا سرد شده... نکند فراموش کنی بارانی ات را... من با سرفه کردنت دق میکنم... من به یک عطسه ی تو دلم هری میریزد... طاقت یک عمر عذاب را دارم... به شرطی که پایانش یک لبخند باشد... روی لبهای تو... و بوسه ای شکل لبهای من... تمام دکمه های بارانی ات را ببند... من به دستهای باد هم حسودی ام میشود... اگر به تن تو بخورند... دلتنگ تو بودن را دوست دارم... درست مثل کودکی هایم وقتی با شوق به بستنی لیس میزدم... مبادا که یک قطره اش به زمین بریزد... دوستت دارم ای همه ی خیال من... ای همه شور و حال من... سهیل ساسان روزگاری جاده ای بودم غرق تردد ، جاده ای که از رفت و آمد لحظه ای خالی نمیشد من که بسیار غریبان را به آبادی رساندم ، عاقبت خود ماندم و ویرانه و تنهائی خود . . . چه
کردی با خیالم.. کاش میدیدی... آن لحظه می آید که تو با بوسه پیدا میشوی یک شهر را با صحبت روی تو عاشق میکنم دارم تمام وسعت این مرد همسر پیشه را اندازه ی فهمیدن اسم تو لایق میکنم فرهاد این شیرین منم لیلای این مجنون تویی اینبار این افسانه را شکل حقایق میکنم هرشب به جای مه تویی بانوی شبهای دلم یعنی تو را اسطوره در کل مناطق میکنم تا روز پیدا کردنت یک عمر میگردم ولی بعداز تو چشم عشق را بر جز تو عایق میکنم سهیل ساسان بیا کمی متفاوت باشیم بر آنها بزن روزهایت رنگارنگ احساستو به حراج گذاشتی ...توی حراجی هم چیزای خوبی گیر آدم نمی اد.....پس یکم جلو زبونت رو بگیر..... میگن اگر کسی رو داری به اون بگو....زیرا قلب ها معمولا با کلماتی که ناگفته می ماند می شکند....... وقتی می گی دوستت دارم ازت می گذره و میره و اون موقع است که حسرت می خوری چرا از غرورت گذشتی و خودتو کوچیک کردی و وقتی هم نمی گی اگر بره همیشه حسرت می خوری که اگر بهش می گفتم نمی رفت....... بالاخره باید چیکار کرد؟باید گفت یا نه؟ منتظر نظراتتون هستم.....
فقط کمی!
کمی تو به فکر من باش
و من کمی بی احساس
بگذار کمی تو را برنجانم
تا شاید بدانی با من چه کردی
با این بسیار زجرها....

بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم
خسته شدم بس که تنها دویدم...
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه کنم ...
خسته شدم بس که...
تنها گریه کردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است
.
سال نو مبارک
![]()
| قالب ساز آنلاین |


